من و سهراب
جمعه ۱ خرداد ،۱۳۸۸


 

مدتی ست هذیان ها ی خود را در این محل داد می زنم :

http://adrapanapoem.persianblog.ir


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ۳:٢٠ ‎ق.ظ
چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦


عارفی ديدم بارش تنناهاياهو

به نام خدایی که در همین نزدیکی هاست ، لای این شب بو ها ، پای آن کاج بلند ، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است : من اناری را می کنم دانه به دل می گویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود ، عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو .

سلام یه همه ی اونا یی که از این که یه مدت زیادی نبودم منو می بخشن .

می خواستم طبق معمول مثه پستای قبلی از سهراب بنویسم از اون شاعر آب و بیابان و طبیعت و پرندگان

ولی نشد .

می خواستم طبق معمول مثه پستای قبلی از سهراب بنویسم از اون شاعر عاشق ، عاشق زیبایی ، طبیعت ، سرزمین ...

ولی نشد .

می خواستم طبق معمول مثه پستای قبلی از سهراب بنویسم ...

ولی نشد .

می خواستم طبق معمول ...

ولی نشد .

می خواستم ...

ولی نشد .

چون یکی منتظره ، منتظره تا من دربارش بنویسم درباره ی کاری که کرده آخه یکی نیس بگه به تو چه اما نمیتونم ببخشمش از خدا صبر میخوام تا بتونم باهش کنار بیام ...

ولی نخواهد شد .

آخه چه جوری ببخشمت ! خودت میدونی چی کردی!؟ مگه من بازیچه ی توام!!؟؟؟

آی روزگار تو این مدت میدونی سهراب چقدر بهم گفت : بد نگو به مهتاب اگر تب داری . اما تو که دیگه مهتاب نیستی تو برای من از بین رفتی راستی منم که دیگه تب ندارم .

جریت داری یا نه ؟ اگه جریت داری بیا جلو ! بیا راست حسینی پاک باش مثه آب مثه روزای گذشته مثه اولین دیدار که چقدر مقدس بودی برام ولی الان .

دیگه هیچی نمیگم منتظر توام هر چی میخوای بکن تا ببینیم روزگاز چه سرنوشتی ...

صدا کن مرا صدای تو خوب است !!!


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ۳:۳٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٦


شاعر تنهای با کس

سخنم را آغاز می کنم با نام        کان نام نیست جز نام خدام

 

 

با سلامی به کهنه گی خیال و جنبندگی بال

 

از این که مدت خیلی زیادی نبودم از تمام دوستان عذر میخوام یه اتفاق از قبل پیش بینی نشده باعث شد از رایانه دور بشم و باد ها به سراغ حوصله ام بیایند و آن را ببرند...

 

تو این مدت بیشتر به گفتن قطعه هایی حقیر مانند که اسم آن را شعر نمی شود گذاشت پرداختم که سهراب هنوز در آنهاست

 


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ
شنبه ۱۱ فروردین ،۱۳۸٦


سهراب و فوتبال

سلام 

 از اين كه مدتي نبودم عذر ميخوام رفته بودم كاشان پيش سهراب جاي شما خالي............

در کاشان حس عجیبی داشتم  و در دلم چیزی بود مثل پر دادن یک قاصدک ، مثل شوخی با دو تا آدمک ، مثل غصه برای حرف آن مردک ، مثل فریاد زدن با سوتک ...

در کاشان خیلی خوشحال شدم چون واقعا سهراب را به یاد داشتند و در هر نمایشگاهی از او یاد می شد. موفق شدم چهار کتاب نوشته شده درباره ی سهراب را تهیه کنم و در همان کاشان آنها را خواندم و دلم از شور تپید ، در آنها خاطرات سهراب نوشته شده بود که اگر بتوانم خلاصه ای از آنها را برای شما خواهم نوشت.

سهراب و فوتبال

شاید برای شما جالب باشد که بدانید سهراب به فوتبال علاقه داشته و در تنها نامه ای که به یک روز نامه ی ورزشی نوشته نکات ریز فوتبال را بیان کرده ، دید سهراب بسیار کارشناسانه بوده و این نامه ای است که به کیهان ورزشی نوشته :

به مجله شما علاقمندم ، تنها نشريه فارسي است كه مي خوانم ، به اندازه كافي با كتابها و محلات فرهنگي سر و كار دارم . آنچه مي خوانم به قلمروي ديگر مربوط است ، چون كارم چيزي ديگر است ، حاشيه نروم ، حرفهايي دارم ، از حرفها شروع كنم آن هم به ترتيب و در پي ارقام :

1- كلمه فوتباليست را از كجا آورده ايد ؟ در فارسي كلماتي ساخته ايم مثل "فيلمساز" ، در اين جا ريشه يك فعل را گرفته ايم و دنبال يك واژه فرنگي گذاشته ايم. اما در تركيب اين كلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ايم. شما "فوتباليست" را از فرنگي ها گرفته ايد و يا با ابتكار خود ساخته ايد ؟ براي ما ساخته ايد و يا به خاطر آنان؟ و تابع چه دستوري ؟ همينظور واژه "كلر" را ؟

2- آيا بهتر نيست پاره اي را با حروف لاتيني هم بنويسيد ؟ البته خوانندگان شما مي دانند " جرج بست " را چگونه تلفظ كنند . اما
"
Everton" را چطور ؟ بارها شنيديم كه اين نام را ارتون (به ضم الف و سكون را) تلفظ كرده اند.

3- نويسندگان شما گاه مي نويسند "سنتر فوروارد" و گاهي "سانترفوروارد" . يك بار "بريان كيد" و بار ديگر "بارايان كيد" . آيا تلفظ كلمه اي واحد آن هم در اين گونه موارد هميشه همان نيست ؟

4- صبح شنبه در كيهان ورزشي مي خوانيم كه روز پيش تماشاگران امجديه بيست و پنج هزار نفر بوده اند ، عصر در صفحه ورزشي روزنامه كيهان ، سخن از بيست هزار نفر در ميان است. آيا براي تعيين ارقام درست راهي نيست؟ مگر تعداد بليت هاي فروش رفته را نمي توان پرسيد ؟

5- قيمت بليتهاي امجديه بر چه مبنايي بالا و پايين مي رود ؟ يك روز پنج شنبه بهاي بليت زير جايگاه صد ريال است و درست فرداي آن روز قيمت آن به دويست ريال مي رسد ، چه حسابي در كار است ؟ اگر اهميت مسابقه مطرح باشد پس با اين همه تيم كه بازي هركدام در سطح خاصي است ، قيمت بليت زير جايگاه بايد پنج ريال و پانصد ريال نوسان پيدا كند ، نكند عوامل جدي هم موثر باشد ، خودتان مي دانيد كه در سرزمين هاي ديگر بهاي بليت مسابقات نمي تواند چنين نوسان هاي تند و نا به هنگامي داشته باشد.

6- چه مي شد اگر ما بهاي اشتراك بليتهاي مسابقات را به فدراسيون و يا باشگاهها مي پرداختيم و آنها بليت مسابقه را براي ما مي فرستادند ، چه موانعي در سر راه موضوع اشتراك هست ؟ در كشورهاي پيشرفته چه مي كنند؟

7- چرا بلندگوي امجديه قبل از هر مسابقه (چه بزرگ و چه كم اهميت) اسامي بازيكنان و داوران را اعلام نمي كند ، مگر اين كار چقدر وقت گوينده را مي گيرد؟ اين را چطور بايد ياد آوري كرد؟



سهراب یک پرسپولیسی بوده مثل من وشما

نامه ای که به یک روز نامه ی ورزشی نوشته :

با تعصب بي پايه چه بايد كرد؟ هم راننده تاكسي طرفدار تيم پرسپوليس است . هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم كارمند اداره . بسيار خوب ، هر كس مي تواند علاقه اش را به چيزي ببندد، اما علاقه داشتن هم دليل منطقي مي خواهد. اهالي منچستر حق دارند طرفدار تيم هاي شهر خود باشند، مردم ليدز بجاست كه تيم خود را دوست بدارند، ساكنان چلسي طبيعي است كه بيش تر از تيم خود دفاع كنند . اما در شهر شما و من ، يك بت همگاني پيدا مي شود، دلبستگي مسري است و طرفداري، اتفاقي و بي دليل صورت مي گيرد. خواهيد گفت: چه اشكالي دارد؟ حرفي ندارد، اما وقتي كه در امجديه نشسته ايد ، اين طرفداري و تعصب محيطي نا مطلوب ايجاد مي كند . و شما نمي توانيد به دلخواه تماشا كنيد . من هم مثل شما از تيم پرسپوليس بازي هاي خوبي ديده ام . اما سرانجام- مثل كسان ديگري كه مي شناسم - تصميم گرفتم روزهايي كه تيم پرسپوليس بازي دارد به امجديه نروم. شور و
و هيجان تماشاگر چيزي گيرا و پسنديده است و اگر نباشد ميدان ورزشي نه جان دارد و نه معني ، تشويق بي حساب تماشاگران ، بچه هاي پرسپوليس را نمايشگر و شايد خود نما بار آورده است. اينان از تماشاگران آشناي خود كمبودي بزرگ دارند ، انگار احساس غريبي مي كنند. وقتي كه قيافه گريان همايون بهزادي را پس از مسابقه در مسجد سليمان روي صفحه كيهان ورزشي ديدم ، با خودم گفتم چه چيز جز تر و خشك كردن تماشاگران تهراني ، اين بچه را چنين عزيز دردانه بار آورده است؟ زياد نوشتم اين را مي دانم ، اما اگر بگويم اين تنها نامه اي است كه در تمامي عمرم به يك نشريه ورزشي نوشته ام ، شايد مرا از اين اطناب معذور داريد.


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥


آخرین یادداشت من در اسفند ماه

به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی  

این آخرین یادداشت من در اسفند ماه :

سهراب عید نزدیک است و وقت تصمیم است و وقت دگرگونی ، وقت دیگر شدن و می خواهم در خانه ی دوست را بزنم و برم از پله ی مذهب بالا و به باغ عرفان برسم و چشم هایم را بشویم و جور دیگر ببینم و در قفسم کرکس بگذارم و به همه بگویم گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد و به این حرف برسم که واژه خود باید باران باشد.یکی از معلمانم می گفت : در هر سال جدید بعضی ها عوض می شوند و بعضی ها هم خیلی معذرت می خواهم عوضی . پس مواظب باشیم جز گروه اول شویم.

 

سهراب خوب میدانم که باید کتاب را بست ، باید بلند شد ، در امتداد وقت قدم زد ، گل را نگاه کرد ، ابهام را شنید .

باید دوید تا ته بودن . باید به بوی خاک فنا رفت. باید به ملتقای درخت و خدا رسید.

باید نشست ، نزدیک انبساط ، جایی میان بیخودی و کشف .

 

سهراب خوب می دانم که عبور باید کرد ، و همنورد افق های دور باید شد ، و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد .

عبور باید کرد ، و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد.

 

سهراب خوب می دانم زندگی خالی نیست : مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست ، آری تا شقایق هست ، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه ی نور ، مثل خواب دم صبح ، و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد ، بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه ، دور ها آوایی است ، که مرا می خواند.

 

سهراب من به اینکه :چرا مردم نمی دانند  که لادن اتفاقی نیست ، نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آب ها ی شط دیروز است ؟  چرا مردم نمی دانند که در گل های ناممکن هوا سرد است ؟ چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است ؟ و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست ؟ خیلی فکر کرده ام و متوجه شدم که بعضی چشم ها را اصلا نمی توان شست و اگر هم شسته شوند باز گل آلودند... یکی از معلمانم می گفت  از برخورد دیگران ناراحت نشوید چون از هر دو هزار نفر فقط یک نفر می داند من هم همیشه در موقع عصبانیت از برخورد دیگران این جمله را با خود تکرار می کنم : از هر دو هزار نفر فقط یک نفر می داند ، آری فقط یک نفر می داند که چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست و فقط یک نفر می داند که لادن اتفاقی نیست .                 

آری فقط یک نفر هست که می داند...

 

زندگی یعنی یک سار پرید . از چه دلتنگ شدی ؟ دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید ، کودک پس فردا ، کفتر آن هفته .

 

سهراب می خواهم عید امسال رسم شکنی کنم و هر که به من عیدی داد بار اول بگیرم و تعارف نکنم . می خواهم موقع تخم مرغ شکستن عید پیروز شوم و می خواهم معنی عشق را که با کلمه ی دیوانه در هم آمیخته شده است عوض کنم و میخواهم هوار کنم و به همه بگویم که عاشق شدن از ته دل به غیر از خدا گناهه . می خواهم جور دیگر شوم و جور دیگر ببینم و به مردن هم جور دیگر نگاه کنم . می خواهم در موقع سبزه گره زدن سبزه ها را دو به دو گره بزنم . می خواهم در موقع باران آمدن چترهایم را ببندم و زیر باران بروم ، آری زیر باران باید رفت . روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد و در رگ ها نور خواهم ریخت و صدا خواهم در داد : ساده باشیم چه در باجه ی بانک ، چه در زیر درخت .

 

پشت دریای تو سهراب کجاست

پشت دریای دل من که سیاست

 

گفت : پایان کبوتر نیست مرگ

در گل آب و هوا جاریست مرگ

 

روزگار عوض شده است ، حالا دل ما صبح ها ، جگر کباب شده اش را روی ذغال های ساخت دوستان باد می زند و شب ها آه تاسف دود می کند ، که ای کاش هنوز آن درخت سیب باغچه ی سهراب بود ، تا ما هم به جای بادمجان سوخته که شکلش را عوض کرده اند قدری سیب می خوردیم.

سهراب با کس


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ
سه‌شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸٥


درد دل

سهراب :                                                                                                                          آب تو بی فلسفه و توت تو بی داتش             آب ما گل شده و خوراکی هایی زشت               دل تو از غربت سنجاقک پر است ، در حالی که دل من یادش رفته که غربتی هم در کار است... بار خود را بستی،رفتی از شهر خیالات برون من هنوز اینجایم،توی این واهمه ها لای آن آدم دون هر کسی که درباره ی سهراب مطلبی نوشته است او را تنها خوانده است و منزوی،اما به نظر من سهراب تنها نبود و خدا با او بود... و من خوب می دانم که او خوب می دانست ماه بالای سر تنهایی است. تو به مهمانی دنیا رفتی ، تو به دشت اندوه ، تو به باغ عرفان ، تو به ایوان چراغانی دانش رفتی ، رفتی از پله ی مذهب بالا، تا ته کوچه ی شک ، تا هوای خنک استغنا ، تا شب خیس محبت رفتی ، من هنوز اینجایم ، فارغ از این فکرها ، مانه ام اینجا و هنوز اینجایم... ، در پله ی اول ، خانه ی من در باغ عرفان آن ته هاست ، هوای اطراف من گرفته است...


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ
چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥


سهراب

راستی تا به حال با خود فکر کرده اید که چرا نسل ما با شعر های  سهراب این قدر راحت ارتباط  برقرار می کند؟ شعر سهراب شعر تازگی و طراوت است و هر چقدر که آنها را بخوانی سیر نمی شوی.

 

 

سهراب دلم می خواست خدا آنقدر که به تو نزدیک بود به من هم نزدیک باشد : لای این شب بو ها ، پای آن کاج بلند ، روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه...

 

 

سهراب تمام قفس های از رنگ ساخته شده ات را خریدارم ، تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی ام تازه شود...

 

 

 


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ

یکشنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٥


زادگاه

نام زادگاه، در درازای زمان، از نام مادر فراتر ‌می‌نشیند ، بیشتر از نام پدر با ما ‌می‌آید و جزئی از نام ما ‌می‌شود، جزئی از هویت ما. هر نوزاد در هرجائی که بدنیا ‌می‌آید، انگار قسمتی از خاک آن دیار است که شکل گرفته، جان‌‌یافته، به حرکت درآمده، و سخن ‌می‌گوید. انگار نه مادر، که زادگاه، ما را زائیده است. بیهوده نیست که ‌می‌گویند و‌می‌گوئیم : مام میهن! زمین مادر! سرزمین پدری، مام وطن...

برگرفته از اشعار مانی


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ
جمعه ٤ اسفند ،۱۳۸٥


حيف

سهراب حیف که پیشه ام نقاشی نیست وگرنه برای حوضت ماهیانی می کشیدم تا بی ماهی نمانند... سهراب حیف که در نجاری مهارتی ندارم وگرنه برایت قایقی می ساختم تا دور شوی از این خاک غریب و به هیچستان برسی... دلم می خواست تو را به آن شهری برسانم که پنجره هایش رو به تجلی باز است،گرچه شهر من پنجره هایش بسته است و تا به حال به آن شهر نرفته ام که مردمش به یک چینه چنان می نگرند که به یک شعله به یک خاک لطیف...

 


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ
پنجشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸٥


 

من اهل اینجایم و چراغم در این خانه می سوزد

اهل کاشانم


روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند
روی آگاهی آب روی قانون گیاه

من شبنمی از بامداد شهری کهن هستم با نام اسدآباد. اسدآباد کوه هائی برهنه و طلائی رنگ دارد، مردمی شاد و شوخ و کارا، هوائی خشک و گرم در تابستان و برف آلود و سرد در زمستان. زیر گردنه ی اسدآباد دراز کشیده و گذرگاه مسافران بین باختر و خاور است.

.

من خودم آدمی هستم که اصلیت را چیز مهمی می دانم و اعتقاد دارم که باید همیشه با انسان همراه باشد.

من در دبیرستان نمه نه دولتی درس می خوانم و وقتی می بینم که تمام بچه هایی که از شهر های دیگرمی آیند و لهجه ی تهرانی را جایگزین لهجه ی شیرین و دوست داشتنی خود کرده اند اعصابم خورد می شود این چه قانونی است که همه باید تهرانی حرف بزنند. از همه ی این جور آدم ها درخواست می کنم که سری به کتاب های سهراب بزنن و معنای اصلیت را بفهمند.


+ ا نوشته شده توسط :اعضای انجمن ادبی دیدار در ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ
پيام هاي ديگران ()